برای تویی که وجود نداری و نداشته ای
اندک قلمی و سر سوزن ذوقی
در میان این همه رفتن و رفتن و گریختن و فرار کزدن از خود
همیشه آدمی متمرد بوده ام
تمردی ریشه دوانیده در باطنم
به هیچ ساختاری پا ندادم و همیشه از چیزی که پایم را بند می کرد فرار می کردم
همیشه می خواهم بروم ، فقط بروم ، آنها که از نزدیک مرا میشناسند می دانند
گاهی تاریکی هوا ، ساعت نیمه شب و شرایط ناتراز جوی هم مرا از رفتن بی دلیل و بی مقصد و هدف خاص باز نداشته است
همیشه ترسی با خود همراه داشته ام که نرسم
اما به کجا نمیدانم
همیشه می ترسم نرسم ، اما نمیدانم به کجا میترسم نرسم
هیچ وقت گمان نبرده ام ، آنجا که میروم تا برش برسم ، همانجایی است که اکنون ایستاده ام
زود میروم و خیلی وقتا قبل از انکه به مقصد فرضی برسم مقصد جدیدی را تعیین می کنم و به سمت او راه را کج می کنم ، بماند که در میانه راه به مقصد سوم یا چهارم فرضی میرسم و برای مدت کوتاهی درنگ می کنم ،
بسیاری از تصمیماتم از ترس این است که شاید اگر به مقصد دوم برسم نتوانم به جای دیگر بروم و انگونه مقصد ولو مطبوع را رها می کنم ، صرفا از ترس انکه مجبور شوم بمانم.
حالا دیر زمان است که میخواهم برایش بنویسم
برای کسی که میتواند مقصد باشد و بر این شوریدگی و روندگی پایان دهد اما ترس از پایان رفتن ، قبل از نوشتن برایش مقصدم را عوض می کنم تا رفتن تمام نشود .
دیر زمان بود که میخواستم به هزار بهانه برایت بنویسم
کیفیت هایی هست که ندارم و اما میخواستم داشته باشم، اما راهش انگار پیدا نمی شود
شاید به راستی دلم نخواسته است ، یکی آنکه مدام از یادم می رود که به یاد افراد بیاورم چقدر قدر شناس مهربانی شان هستم
خرم آن روز که با رفتن همیشه ، بر این آوارگی و سرگردانی و رفتن پایان دهم ....
صحبت از پنجره ای است که گره خورده به بغض...ما را در سایت صحبت از پنجره ای است که گره خورده به بغض دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 18