دیر زمان بود که میخواستم بنویسم

خرید بک لینک
دیر زمان بود که میخواستم برایت بنویسم

برای تویی که وجود نداری و نداشته ای

اندک قلمی و سر سوزن ذوقی

در میان این همه رفتن و رفتن و گریختن و فرار کزدن از خود

همیشه آدمی متمرد بوده ام

تمردی ریشه دوانیده در باطنم

به هیچ ساختاری پا ندادم و همیشه از چیزی که پایم را بند می کرد فرار می کردم

همیشه می خواهم بروم ، فقط بروم ، آنها که از نزدیک مرا میشناسند می دانند

گاهی تاریکی هوا ، ساعت نیمه شب و شرایط ناتراز جوی هم مرا از رفتن بی دلیل و بی مقصد و هدف خاص باز نداشته است

همیشه ترسی با خود همراه داشته ام که نرسم

اما به کجا نمیدانم

همیشه می ترسم نرسم ، اما نمیدانم به کجا میترسم نرسم

هیچ وقت گمان نبرده ام ، آنجا که میروم تا برش برسم ، همانجایی است که اکنون ایستاده ام

زود میروم و خیلی وقتا قبل از انکه به مقصد فرضی برسم مقصد جدیدی را تعیین می کنم و به سمت او راه را کج می کنم ، بماند که در میانه راه به مقصد سوم یا چهارم فرضی میرسم و برای مدت کوتاهی درنگ می کنم ،

بسیاری از تصمیماتم از ترس این است که شاید اگر به مقصد دوم برسم نتوانم به جای دیگر بروم و انگونه مقصد ولو مطبوع را رها می کنم ، صرفا از ترس انکه مجبور شوم بمانم.

حالا دیر زمان است که میخواهم برایش بنویسم

برای کسی که میتواند مقصد باشد و بر این شوریدگی و روندگی پایان دهد اما ترس از پایان رفتن ، قبل از نوشتن برایش مقصدم را عوض می کنم تا رفتن تمام نشود .

دیر زمان بود که میخواستم به هزار بهانه برایت بنویسم

کیفیت هایی هست که ندارم و اما میخواستم داشته باشم، اما راهش انگار پیدا نمی شود

شاید به راستی دلم نخواسته است ، یکی آنکه مدام از یادم می رود که به یاد افراد بیاورم چقدر قدر شناس مهربانی شان هستم

خرم آن روز که با رفتن همیشه ، بر این آوارگی و سرگردانی و رفتن پایان دهم ....

صحبت از پنجره ای است که گره خورده به بغض...

ما را در سایت صحبت از پنجره ای است که گره خورده به بغض دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 20:20

صفحه بندی