خودت را از من گرفتی همچنان که خنده هایت را ....

خرید بک لینک

متن پادکستی از محمد رضا شعبانعلی

یک بار هم به خاطر من، دست هایت را باز کن و روی پاهایت بگذار، به فضای تهی میان انگشتانت نگاه کن، و باور کن که انگشتانم، هنوز هم می توانند، تنهایی ان فضاهای خالی را پر کنند، من بی تو در تبعیدم تو را می خواهم ، تویی که وقتی می گویم همه چیز خوب خوب است نگاهم کنی لبخندی بزنی، در آغوشم بگیری و ارام بگویی می دانم که دروغ می گویی.

تو را می خواهم و همه ی حرف هایت را چه خوب می گفتی ، چه خوب می گفتی که هیچ چیز به اندازه بودن در جمع زخم تنهایی ات را عمیق تر نمی کند، تنهایی انتخاب آگاهانه هیچ کس نبوده است ، تنهایی انتخاب ناگذیر انسانهاست.

بیزارم از نشانه ها ، بیزارم از نشانه ها که اینجا و هر جا که می روم نشانه های توست که روحم را تکه تکه می کند کاش ان کتابها را باتو نخوانده بودم کاش آن شام ها را با تو نخورده بودم کاش ان خیابان ها را با تو نرفته بودم کاش هرگز باتو از روی پل های ان رودخانه عبور نکرده بودم کاش ان جاده طولانیِ مه آلود را باتو نرفته بودم کاش ان سیگار شبانه را با تو نکشیده بودم کاش ان عود خوشبو رابرای نخستین بار تو در اتاقم روشن نکرده بودی ، کاش هرگز با تو در آن ابهای دور شنا نکرده بودم که امروز کتابها و شام ها و خیابان ها و پل ها و جاده ها رودخانه ها و دود ها و عود ها آب ها و شنا ها همچون تازیانه هایی بر پیکر خسته ام فرود نمی آمدند.

خودت را از من گرفتی همچنان که خنده هایت را بیا و خاطره هایت را هم ببر.

اشتباه نکن من تنتها نیستم چرا که تنایی همراه من است و لحظه ای مرا رها نمی کند او به من بسیار اموخته است، به دستانم اموخته که چگونه در یکدیگر گره بخورند و جای خالی شانه ات را زیر چانه ام پر کنند به چشمانم اموخته است که سرخی غروب خورشید را را درخشان تر از همیشه ببینند به گوش هایم آموخته است که صدای تیک تیک ساعت را به بلندای یک فرذیاد بشنوم
،همان ذکر تکراری که پیش تر ها در هیاهوی خنده کودکانه ما گم می شد به قلبم آموخته است که قبل از آن که خونی در خانه هایش بچرخد با صدایی بلند و محکم زنده بودنم را به من یادآوری کند ، تنهایی به من آموخت که از تنهایی بدتر هم وجود دارد و آن فراموش شدن است، فراموش شدن توسط کسی که هرگز فراموش نمی شود، تنهایی به من همه چیز را آموخت اما یادم نداد که چگونه تو را فراموش کنم.

میخوابیدم و به خوابم می آمدی اما چه تلخ که خواب های ما انعکاس بیداری ماست و تو دنیای خواب و بیداری من را هر دو با هم رها کرده ای.

دیگران می گویند او عصبی است و مغرور و بی حوصله است اما من اینها نیستم من فقط تنها هستم و مردم نمیدانند آن کس که امروز می کوشد تنهایی دیگران را پر کند خود تنها ترین مردم است.

هر روز به خانه می ایم و پیش از آن که کلید در آغوش قفل بار ها و بارها بچرخد و در را باز کند ، تمام زندگی ام در ثانیهای کوتاهی خلاصه می شود که مثل همه روزهای قبل امیدوارانه زنگ را فشار می دهم و پس از اندکی تامل از باز شدن و در و دیدن لبخند مهربانانه ات نا امید می شوم.

صحبت از پنجره ای است که گره خورده به بغض...

ما را در سایت صحبت از پنجره ای است که گره خورده به بغض دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 7:25

صفحه بندی